|
درس دهم كليات خمس یکی ازموضوعات مهم منطق موضوع ذاتي و عرضي است ،که در بحث كليات خمس ،به عنوان پيش درآمد مبحث تعريف و برهان ومقولات اهميت خاص دارد. تقسیم کلی به ذاتی وعرضی اگرمفاهیم کلي راکه داراي مصداق اندنسبت به افرادشان بسنجیم، ازدوحالت بيرون نیست.یاذاتی است یا عرضی.یعنی مفاهيم کلي که بر موضوعاتشان حمل ميشوند ،به دودسته ذاتي و عرضي تقسيم ميشوند. تعريف ذاتي و عرضي بادیدن باغی می پرسیم : « آیا در این باغ میوه هست؟»این سوال ازهستی شیء است؛اما وقتی می پرسیم : « میوه این باغ چیست؟»این سوال ازچیستی شیء است، اگردرپاسخ گفته شود:سیب یاگلابی ...، چیستی یا«ذات وماهیت »میوه باغ بیان شده است. وهنگامی که ازطعم ومقدار میوه سوال کنیم آنچه درپاسخ می آید خارج ازذات میوه و عرضی است. مفهوم کلي یاقوامبخش و تحقق دهنده حقيقت«ماهیت» افراد خویش است؛ يعنی حقيقت افراد بدون آن کلي تحقق نمييابد.به تعبيردقيقتر، ذاتي آن کلی است که ماهيت افرادش بدان وابسته است.و شي در ذات و ماهيتش به آن نیازمنداست. مانندماهیت مثلث که ازدومفهوم شکل وسه ضلعی تشكیل یافته است، این دومفهوم ذاتی انسان شمرده میشود.ومثلث بدون آن دوتحقق نمی یابد، عرضي،محمولي خارج ازذات موضوع است وبرآن حمل ميشود.چنین مفهومی تحقق بخش موضوع خودنیست بلکه پس ازتحقق موضوع برآن عارض ميشود . مانندمفاهیم«خندان،جواني ،قامت ،رنگ و شغل »برای انسان، که بدون آن ها،انسان ،ميتواندتحقق داشته باشد. تفاوت ذاتي وعرضي(نشانههای ذاتی) منطق دانان براي تشخيص ذاتي از عرضي خواص و نشانههای زیر را بيان كرده اند. 1)صفات ذاتی برای ذات، بدیهی بوده و نیاز به استدلال ودلیل ندارد وتنهاتصورش براي پذيرش آن كافي است. زیرا هرذاتی ازذاتیات خود (جنس وفصل)تشكیل یافته ووجود اجزاء در ضمن كلّ بدیهی وروشن است. مثلاسه ضلعی بودن مثلث یاناطق بودن انسان،با تصوردرست مثلث وانسان بدست می آید ونیازمند دلیل نیست. 2)ذاتي از افرادخود چه در خارج و چه در ذهن جدایی ناپذیراست . نمی توان مثلث رابدون سه ضلعی بودن درذهن تصورکرد یا درخارج یافت. 3) ذاتي علت نمی خواهد،یعنی ذاتی دروجودش به علتی غیر از علت ذات، نیازمند نیست، زیرا هر ذاتی از ذاتیات خود تشكیل شده و حقیقتی غیر از ذاتیات ندارد.مثلا، علت بوجود آورنده انسان همان علت حیوان بودن و ناطق بودن اوست. 4) ذاتي درمقام فهم و در تحلیل عقل مقدم بر ماهيت است يعني اوّل ذاتي را بايد تصورکرد تا ماهيت تصور شود زیرا ذاتیات اجزاء تشكیلدهنده ذات اندو هر جزئی بر كل خود مقدّم است. و اين وجهي است كه به خوبي مي توان به كمك آن ذاتي را از عرضي تشخيص داد. تقسیمات ذاتی صفات ذاتي به سه قسم نوع، جنس و فصل تقسیم می شوند، زيراکلي ذاتی يابیانگرتمام ماهیت افرادش ميباشدياجزءحقيقت آنهااست؛درصورتي که عين ذات افراد باشد،نوعنام دارد، اگرجزء ذات باشند،یاجزء مختص به ذات است ،که آن را فصل نامند ، ویاجزء مشترک ميان چندماهیت نوعی است،که آن را جنس مينامند. نوع ومراتب آن نوع: وقتي ازحقيقت وچیستی رضاوفاطمه و سعید پرسش شود، پاسخ آن مفهوم انسان است.اين افراد حقيقت وماهیتشان يک چيزاست وتنهاازنظرعددبايکديگر مختلفاند، اين حقيقت مشترک رادر منطقنوع ناميده ميشود. نوع آن كلی ذاتی است، كه بیانگر تمام ذات یا چیستی شئ است و شامل افراد متفق الحقيقه مي باشد. مانند انسان ، مثلث، كوه.وبطوركلي هر اسم عامي كه در بردارنده ي افراد حقيقي باشد مثال براي نوع است. نوع حقيقي و اضافي اگرمفهومی با جنس بالاتر از خودش مقايسه شودبه آن مفهوم نوع اضافی گفته می شود. مثلامفهوم انسان نسبت به مفهوم حیوان،« نوع اضافي» است؛ زيرابامفهوم بالاترازخود سنجیده شده است.نوع اضافي ممکن است،درواقع نيزنوع باشدمانندانسان،يادرواقع خودش جنس باشد،که درمقایسه با مفهوم بالاتر از خودنوع خوانده می شود مانند «حیوان نسبت به جسم نامی وجسم نامی نسبت به جسم وجسم نسبت به جوهر». نوع حقيقي، مفهومی است که حقيقتا نوع است، نه اينکه آن را در مقايسه با يک مفهوم ديگر نوع بنامند.مانند مفهوم انسان که، نسبت به احمد ورضا و... نوع حقيقي است. اقسام نوع اضافي نوع اضافي سه قسم است : سافل، متوسط و عالي.اگرسلسله مفاهيم کلي را از بالا به پايين بررسی کنيم، آنچه پس ازجنس الاجناس است، نوع عالي نام دارد، زیراپايينتر ازاوانواعي هست،ولی بالاتراز او نوعی نیست. اين سلسله درسيرنزولياش به مفهومي مي رسد که پایین ترازاو نوعي نيست، ولي بالاتر از آن انواعی وجود دارد، اين آخرين مفهوم را نوع سافل يا نوع الانواع مينامند. مفاهيمي که ميان نوع عالي ونوع سافل قراردارند، انواع متوسط اند. زیراهم پايينترازآن نوع است وهم بالاترازآن.مثال اگرمفاهيم ذاتی افراد انسان را بررسی کنیم ،زنجیره آن چنین است : جوهر جسم جسم نامی حیوان انسان جنس الاجناس نوع عالی نوع متوسط نوع متوسط نوع سافل جنس ومراتب آن جنس: آن كلي ذاتي است كه دربرگیرنده افراد مختلف الحقيقه است ، یعني انواع مختلفي را در بر مي گيرد و در جواب ما هو مي آيد،مانند جوهر، جسم و جسم نامي و حيوان براي انسان وآهوو... در مقام تشخيص و تمايز جنس از نوع، بايد گفت كه جنس ، انواع را تحت پوشش خود دارد در حاليكه نوع در بردارنده ي افراد حقيقي است. مراتب اجناس وقتي به جنس به نحو تصاعدي و از خاص به عام نگاه شود،به قريب، بعيد و متوسط تقسيم می گردد. جنس قريب آن مفهوم کلي است که بلافاصله بعد از نوع قرارداردونزدیکترین جنس به نوع است ..مانند حيوان که در زير مجموعهي آن ، انواع مختلفياست ؛ مانند انسان، شتر، شير و.... جنس بعید کليات وسيعتري است که تعريف جنس بر آنها صادق است؛وبالاترازجنس قریب قرارداردوبا نوع فاصله داردمانندمفهوم «جسم نامي» برای انسان . مفهوم جنس قریب وبعید نسبی اند، اگر جنس قریب چنان باشدکه پايينتر از آن فقط نوع باشدآن راجنس سافل گویند.واگرجنس بعیدچنان باشدکه بالاتر از آن مفهوم کلي ديگري نباشد، اين مفهوم عام را ، جنس عالي و جنس الاجناس مينامند جنس متوسط آن مفاهیم کلي است که هم بالاتر از آن جنس يا اجناس ديگري وجود دارند و هم پايينتر از آن؛ به بیان دیگراجناسی که بین جنس سافل وجنس عالی قراردارند. فصل ومراتب آن فصل: فصل در لغت به معني جدا کردن دو چيز از يک ديگراست.آن كلي ذاتي است كه جزء مختص يک ماهيت است وموجب امتياز يك نوع از انواع ديگر یك جنس مي شود ، مانند ناطق كه موجب تمیز انسان از سایرانواع جنس حیوان است. پرسش از فصل، پس از پرسش از جنس به ميان ميآيد. مثلا حیوان سياهي از دور نمايان می شود، اين پرسش مطرح مي شود که این چه نوع جانداري است؟پاسخ به اين پرسش، حقيقت مشترک ميان جانداران نيست، بلکه چيزي است که ازجانداران متعدد يکي را مشخص گرداند. فصل قريب وفصل بعيد فصل به قريب وبعيد تقسيم ميشود. يعنی وقتي فصل رانسبت به نوع مساوي خودش بسنجیم، آن رافصل قريب می نامند.مانندناطق برای انسان فصل قريب است.امااگر فصل باانواع پایین تر ازنوع خودش مقايسه شود، آن را فصل بعيد گویند. مانند مفهوم حساس که برای حيوان فصل قريب است، ولي برای انسان که نوعی پایین ترازحيوان است، فصل بعيداست. رابطه فصل با نوع وجنس باتوجه به ارتباط فصل ونوع واين ويژگي که فصل جداکننده يک نوع ازانواع ديگراست،وقوام بخش آن است،فصل را«مقوم»نوع می نامند؛ زیرافصل ذاتى نوع است و داخل در ماهيت آن بوده و حقيقت نوع به آن وابسته است مانند ناطق برای انسان . وچون فصل جنس را به انواع گوناگون تقسيم ميکند.ازاين رو فصل را«مقسّم» جنس مينامند.مانندسه ضلعي براي مثلث، كه آن را از اشكال ديگر جدا مي سازد. وناطق برای حیوان. مقوم عالی مقوم سافل است فصلى كه مقوم نوع بالااست، مقوم نوع هاى پایین ترازاونیزهست. امافصلی كه مقوم نوع پایین است مقوم نوع بالاترنیست، بلکه مقسم آن است.وفصلى كه مقسم جنس پایین باشد، مقسم جنس هاى بالاترنیزهست مانند ناطق كه مقسم حيوان و مقسم جوهر و جسم نيزهست. امامقسم جنس عالى مقسم جنس سافل نیست بلکه مقوم آن است.مانند سه بعدی كه مقسم جوهر است مقوم جسم وجسم نامی وحيوان است تقسیمات عرضی كلي عرضی كه خارج از حقيقت وموضوع و ذات افرادخود است ، از يك نظر يا عام است يا خاص. عرض خاص کلی است که به افراديک حقيقت وماهیت ويك نوع مربوط است وبه انواع بالاترازخودنمی رسد، این عرضی مختص به موضوع راعرضي خاص يا خاصه می نامند.مانند شاعرونویسنده برای انسان وسایرمشاغل. عرض عام کلي است که به افراد چند حقیقت و چند نوع مربوط می شود،این کلی عرضی غير مختص را عرضي عام مينامند. مانند حركت ، رشد ، خوردن ، آشاميدن ، توليد مثل و دفاع از خود براي انسان، اين موارد هم به انسان مربوط مي شود و هم به انواع ديگر . مثل حيوان. درنتيجه کليات داراي مصداق«خارجي يا ذهني» منحصراذيل يکي ازاين اقسام ميگنجند: نوع، جنس، فصل، خاصه و عرضي عام. عرضي لازم و مفارق: عرضي،خاص یاعام، هريک به دوقسم عرض لازم و مفارق تقسيم ميشود. عرض لازم: کلی عرضی است که انفکاکش از افراد موضوعش ممکن نباشد، مثل زوج بودن چهار؛ که نميتوان چهار را تصور کرد که زوج نباشد. عرضي مفارق:کلی عرضی است که،درتحلیل عقلي جدايي آن عرض از موضوعش مانعي ندارد، هرچند در عالم واقع هيچگاه اين عرض از موضوع جدا نشود. مانند آبي بودن رنگ چشم. اقسام عرضي لازم:عرضي لازم باتوجه به چگونگی ملازمه اش دوقسم است.. عرضی لازم بین آن است که ملازمه بين لازم وملزوم بديهي و بينياز از اقامة استدلال است. عرضی لازم غیر بین آن است که ملازمه بين لازم وملزوم غیربديهي ونيازمندبه استدلال باشد. اقسام عرضي لازم بین:لازم بيّن بردو قسم است، بین به معناي اخص و بین به معناي اعم. لازم بيّن به معناي اخص،وقتي ميان تصور دو چيز چنان ملازمهاي باشد که از تصور ملزوم به تنهايي، ذهن به لازم منتقل شود،و نياز به تصور هيچ چيز ديگر نباشد آنرا در اصطلاح بيّن به معناي اخص مينامند. مانندتصور«کوري»،که بدون نياز به هيچ واسطهاي تصور«چشم» به ذهن ميآید، یاازتصور حاتم طائي بدون احتياج به تصور هيچ چيز ديگر بخشش در ذهن خطور ميکند، لازم بيّن به معناي اعم اگر افزون بر تصور ملزوم، تصور لازم و تصور نسبت ميان لازم و ملزوم نيز مورد نياز باشد آنرا بيّن به معناي اعم نامگذاري ميکنند.چنان که از تصور 2 نصف 4 بودن آن به ذهن خطور نميکند؛ بلکه براي تصديق اين که «2 نصف 4 است »لازم است 2و4 و نسبت ميان آن دو تصور شود، تا بتوان حکم کرد به اينکه 2 نصف 4 است. اين قسم هرچند نياز به تصور لازم و ملزوم و نسبت ميان آندو وجود دارد، ولي نياز به استدلال وجود ندارد، به همين دليل لازم بيّن است،امابه معناي اعم . عرض لازم غير بيّن آن است که براي اثبات ملازمه ميان لازم و ملزوم، تصور دو طرف وتصورنسبت میان آن دوبراي حکم به ملازمه کافي نيست، بلکه بايد استدلال شود که الف لازم ب است. مانند«مجموع زواياي مثلث 180درجه است.» حکم به تساوي ميان مجموع زواياي مثلث با 180درجه، نیازمند استدلال است وتنهابا تصور مثلث و 180درجه به تنهايي بدست نمی آید. اقسام عرضي مفارق عرضي مفارق باتوجه به مدت ملازمتش به سه دسته«مفارق دائم، سريع الزوال و بطيء الزوال»تقسیم می شود. مفارق دائم آن است که هيچگاه جدا نشود، همانند آبي بودن چشم. سريع الزوال آن است که به سرعت جدا شود.مانند زردي چهرة انسان ترسان و سرخي چهرة انسان شرمسار بطيء الزوال آن است که دير و با کندي جدا شود. مانند جواني و کودکي. نوع حقیقی نکتهاي که توجه بدان لازم است اين است که اولا ذاتي مورد نظر در اينجا ذاتي مربوط با باب کليات خمس است، ذاتي اصطلاح ديگري نيز دارد که در باب برهان مورد بحث قرار ميگيرد، ثانيا ذاتي و عرضي از مفاهيم نسبياند؛ ممکن است مفهومي نسبت به يک موضوع عرضي باشد، ولي نسبت به موضوع ديگر از ذاتيات آن به شمار آيد. مثلا مفهوم «سیاه» برای انسان عرض عام است، ولي برای جسم عرض خاص است و يا "انسان خندان" از ذاتيات محسوب ميشود. بنابراين ذاتي و عرضي بودن يک کلي صرفا در مقايسه با موضوعي که بر آن حمل ميشود ملاحظه ميشود، واينگونه نيست که اگر در جايي ذاتي بود، در همه موارد چنين باشد. کلی منطقی کلی عقلی کلی طبیعی منطق دانان، «کلی» را به سه قسم کلي طبيعي, منطقي و عقلي تقسیم کردهاند . زیراباتوجه به قضيهاي مانند« انسان کلي است» ملاحظه شود سه گونه مفهوم کلي قابل تصوير است. يکي انسان از آن جهت که انسان است یعنی ذات انسان بدون درنظر گرفتن وصف کلی, دوم وصف کلي به صورت مطلق و سوم ذات انسان باوصف کلی بودن. بر این اساس سه حالت زیر تصوردارد: كلی طبیعی :هرگاه عقل مافقط ذات و طبیعت چیزی(مثل انسان) را، بدون وصف کلی یا جزئی بودن آن درنظر بگیرد، آن را کلی طبیعی می نامند.زیرا طبیعت و ماهیت هر شیء را با قطع نظر از هر چیز دیگر،ملاحظه می شود. مانند ماهیت انسان و یا ماهیت حیوان. دربارۀ وجه تسمیه كلی طبیعی دو علت گفتهاند: 1- چون طبیعتی از طبایع خارجی است. 2- چون در طبیعت (خارج) موجود است. در مورد جايگاه تحقق ونحوه وجود کلي طبيعي ديدگاههاي مختلفي ابراز شده است. بارزترين ديدگاهها دوتاست. يک ديدگاه براین باور است کلي طبيعي در خارج به صورت مستقل وجود دارد, ولي مشهور منطق دانان آن را صرفا در ضمن افراد موجود ميدانند و براي خود کلي طبيعي وجود مستقلي را قائل نيستند. نزاع معروفي که ميان طرفداران مثل افلاطوني و مخالفان آن وجود دارد, در مورد جايگاه تحقق کلي طبيعي و نحوة وجود آن است.فلاسفۀ اسلامی معتقدند كه كلی طبیعی در خارج موجود است. هر چیزی در خارج وجود دارد جزئی وبا ویژگی های شخصی است چنان که گفته اند: «الشیء مالم یتشخص، لم یوجد»پس امر كلی چگونه میتواند در خارج موجود باشد؟ برای پاسخ این پرسش باید به تعریف كلی طبیعی دقت کرد، كلی طبیعی،طبیعت و ماهیت شیء است به تنهائی و قید كلیت از تعریف آن خارج است. و طبیعت و ماهیت هرچیزی در خارج، در ضمنِ افرادش موجوداست. چراکلی طبیعی راکلی می نامند؟ اطلاق كلّی بر «كلی طبیعی» به این خاطرنیست كه با وصف كلیت در خارج موجود است بلكه به این جهت است كه طبیعت اگر به ذهن بیاید قابلیت صدق بر افراد زیاد را دارد. کلی منطقی: هرگاه عقل مامفهوم وصف کلی را بدون موصوف درنظر بگیرد،آن را «کلی منطقی» می نامند. لذا کلي منطقي عبارت است ،ازمفهومی که قابل صدق بر افراد متعدداست، به تنهايي و بدون ملاحظة چيزي که متصف به کليت است. جايگاه تحقق اين کلي ازدید تمام منطق دانان ذهن انسان است؛ در خارج از ذهن انسان چنين چيزي وجود ندارد. کلی عقلی: هرگاه عقل ماموصوف را باوصف کلی بودن) انسان کلی ) درنظر بگیرد،یعنی اگر انسان با قيد کليت ملاحظه شود, بدين معنا که مثلا انسان با وصف قابليت صدق بر افراد متعدد درنظرگرفته شود آن را«کلی عقلی» می نامند. جايگاه تحقق کلي عقلي نيز صرفا ذهن است و خارج از ذهن انسان چيزي با قيد کليت وجود ندارد؛ زيرا در بيرون از ذهن هرچه هست به نحو جزئي حقيقي وجود دارد و قابليت صدق بر مصاديق مختلف را ندارد. تمام اقسام کليات خمس اعم از ذاتي و عرضي قابليت اتصاف به اين اقسام را دارند. لذا ميتوان هم از نوع طبيعي, عقلي و منطقي سخن گفت و هم اين سه نوع ملاحظه را در جنس, فصل, عرضي خاص و عرضي عام تصوير کرد. نسبت دادن چیزی به چیز دیگروبیان اتحاد ویگانگی میان دو چیز است...... نام دارد. درس یازدهم s � ih�� �.� mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} کلی منطقی کلی عقلی کلی طبیعی منطق دانان، «کلی» را به سه قسم کلي طبيعي, منطقي و عقلي تقسیم کردهاند . زیراباتوجه به قضيهاي مانند« انسان کلي است» ملاحظه شود سه گونه مفهوم کلي قابل تصوير است. يکي انسان از آن جهت که انسان است یعنی ذات انسان بدون درنظر گرفتن وصف کلی, دوم وصف کلي به صورت مطلق و سوم ذات انسان باوصف کلی بودن. بر این اساس سه حالت زیر تصوردارد: كلی طبیعی :هرگاه عقل مافقط ذات و طبیعت چیزی(مثل انسان) را، بدون وصف کلی یا جزئی بودن آن درنظر بگیرد، آن را کلی طبیعی می نامند.زیرا طبیعت و ماهیت هر شیء را با قطع نظر از هر چیز دیگر،ملاحظه می شود. مانند ماهیت انسان و یا ماهیت حیوان. دربارۀ وجه تسمیه كلی طبیعی دو علت گفتهاند: 1- چون طبیعتی از طبایع خارجی است. 2- چون در طبیعت (خارج) موجود است. در مورد جايگاه تحقق ونحوه وجود کلي طبيعي ديدگاههاي مختلفي ابراز شده است. بارزترين ديدگاهها دوتاست. يک ديدگاه براین باور است کلي طبيعي در خارج به صورت مستقل وجود دارد, ولي مشهور منطق دانان آن را صرفا در ضمن افراد موجود ميدانند و براي خود کلي طبيعي وجود مستقلي را قائل نيستند. نزاع معروفي که ميان طرفداران مثل افلاطوني و مخالفان آن وجود دارد, در مورد جايگاه تحقق کلي طبيعي و نحوة وجود آن است.فلاسفۀ اسلامی معتقدند كه كلی طبیعی در خارج موجود است. هر چیزی در خارج وجود دارد جزئی وبا ویژگی های شخصی است چنان که گفته اند: «الشیء مالم یتشخص، لم یوجد»پس امر كلی چگونه میتواند در خارج موجود باشد؟ برای پاسخ این پرسش باید به تعریف كلی طبیعی دقت کرد، كلی طبیعی،طبیعت و ماهیت شیء است به تنهائی و قید كلیت از تعریف آن خارج است. و طبیعت و ماهیت هرچیزی در خارج، در ضمنِ افرادش موجوداست. چراکلی طبیعی راکلی می نامند؟ اطلاق كلّی بر «كلی طبیعی» به این خاطرنیست كه با وصف كلیت در خارج موجود است بلكه به این جهت است كه طبیعت اگر به ذهن بیاید قابلیت صدق بر افراد زیاد را دارد. کلی منطقی: هرگاه عقل مامفهوم وصف کلی را بدون موصوف درنظر بگیرد،آن را «کلی منطقی» می نامند. لذا کلي منطقي عبارت است ،ازمفهومی که قابل صدق بر افراد متعدداست، به تنهايي و بدون ملاحظة چيزي که متصف به کليت است. جايگاه تحقق اين کلي ازدید تمام منطق دانان ذهن انسان است؛ در خارج از ذهن انسان چنين چيزي وجود ندارد. کلی عقلی: هرگاه عقل ماموصوف را باوصف کلی بودن) انسان کلی ) درنظر بگیرد،یعنی اگر انسان با قيد کليت ملاحظه شود, بدين معنا که مثلا انسان با وصف قابليت صدق بر افراد متعدد درنظرگرفته شود آن را«کلی عقلی» می نامند. جايگاه تحقق کلي عقلي نيز صرفا ذهن است و خارج از ذهن انسان چيزي با قيد کليت وجود ندارد؛ زيرا در بيرون از ذهن هرچه هست به نحو جزئي حقيقي وجود دارد و قابليت صدق بر مصاديق مختلف را ندارد. تمام اقسام کليات خمس اعم از ذاتي و عرضي قابليت اتصاف به اين اقسام را دارند. لذا ميتوان هم از نوع طبيعي, عقلي و منطقي سخن گفت و هم اين سه نوع ملاحظه را در جنس, فصل, عرضي خاص و عرضي عام تصوير کرد. نسبت دادن چیزی به چیز دیگروبیان اتحاد ویگانگی میان دو چیز است...... نام دارد. درس یازدهم s � ih�� �.� mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} کلی منطقی کلی عقلی کلی طبیعی منطق دانان، «کلی» را به سه قسم کلي طبيعي, منطقي و عقلي تقسیم کردهاند . زیراباتوجه به قضيهاي مانند« انسان کلي است» ملاحظه شود سه گونه مفهوم کلي قابل تصوير است. يکي انسان از آن جهت که انسان است یعنی ذات انسان بدون درنظر گرفتن وصف کلی, دوم وصف کلي به صورت مطلق و سوم ذات انسان باوصف کلی بودن. بر این اساس سه حالت زیر تصوردارد: كلی طبیعی :هرگاه عقل مافقط ذات و طبیعت چیزی(مثل انسان) را، بدون وصف کلی یا جزئی بودن آن درنظر بگیرد، آن را کلی طبیعی می نامند.زیرا طبیعت و ماهیت هر شیء را با قطع نظر از هر چیز دیگر،ملاحظه می شود. مانند ماهیت انسان و یا ماهیت حیوان. دربارۀ وجه تسمیه كلی طبیعی دو علت گفتهاند: 1- چون طبیعتی از طبایع خارجی است. 2- چون در طبیعت (خارج) موجود است. در مورد جايگاه تحقق ونحوه وجود کلي طبيعي ديدگاههاي مختلفي ابراز شده است. بارزترين ديدگاهها دوتاست. يک ديدگاه براین باور است کلي طبيعي در خارج به صورت مستقل وجود دارد, ولي مشهور منطق دانان آن را صرفا در ضمن افراد موجود ميدانند و براي خود کلي طبيعي وجود مستقلي را قائل نيستند. نزاع معروفي که ميان طرفداران مثل افلاطوني و مخالفان آن وجود دارد, در مورد جايگاه تحقق کلي طبيعي و نحوة وجود آن است.فلاسفۀ اسلامی معتقدند كه كلی طبیعی در خارج موجود است. هر چیزی در خارج وجود دارد جزئی وبا ویژگی های شخصی است چنان که گفته اند: «الشیء مالم یتشخص، لم یوجد»پس امر كلی چگونه میتواند در خارج موجود باشد؟ برای پاسخ این پرسش باید به تعریف كلی طبیعی دقت کرد، كلی طبیعی،طبیعت و ماهیت شیء است به تنهائی و قید كلیت از تعریف آن خارج است. و طبیعت و ماهیت هرچیزی در خارج، در ضمنِ افرادش موجوداست. چراکلی طبیعی راکلی می نامند؟ اطلاق كلّی بر «كلی طبیعی» به این خاطرنیست كه با وصف كلیت در خارج موجود است بلكه به این جهت است كه طبیعت اگر به ذهن بیاید قابلیت صدق بر افراد زیاد را دارد. کلی منطقی: هرگاه عقل مامفهوم وصف کلی را بدون موصوف درنظر بگیرد،آن را «کلی منطقی» می نامند. لذا کلي منطقي عبارت است ،ازمفهومی که قابل صدق بر افراد متعدداست، به تنهايي و بدون ملاحظة چيزي که متصف به کليت است. جايگاه تحقق اين کلي ازدید تمام منطق دانان ذهن انسان است؛ در خارج از ذهن انسان چنين چيزي وجود ندارد. کلی عقلی: هرگاه عقل ماموصوف را باوصف کلی بودن) انسان کلی ) درنظر بگیرد،یعنی اگر انسان با قيد کليت ملاحظه شود, بدين معنا که مثلا انسان با وصف قابليت صدق بر افراد متعدد درنظرگرفته شود آن را«کلی عقلی» می نامند. جايگاه تحقق کلي عقلي نيز صرفا ذهن است و خارج از ذهن انسان چيزي با قيد کليت وجود ندارد؛ زيرا در بيرون از ذهن هرچه هست به نحو جزئي حقيقي وجود دارد و قابليت صدق بر مصاديق مختلف را ندارد. تمام اقسام کليات خمس اعم از ذاتي و عرضي قابليت اتصاف به اين اقسام را دارند. لذا ميتوان هم از نوع طبيعي, عقلي و منطقي سخن گفت و هم اين سه نوع ملاحظه را در جنس, فصل, عرضي خاص و عرضي عام تصوير کرد. نسبت دادن چیزی به چیز دیگروبیان اتحاد ویگانگی میان دو چیز است...... نام دارد. درس یازدهم s � ih�� �.� mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} کلی منطقی کلی عقلی کلی طبیعی منطق دانان، «کلی» را به سه قسم کلي طبيعي, منطقي و عقلي تقسیم کردهاند . زیراباتوجه به قضيهاي مانند« انسان کلي است» ملاحظه شود سه گونه مفهوم کلي قابل تصوير است. يکي انسان از آن جهت که انسان است یعنی ذات انسان بدون درنظر گرفتن وصف کلی, دوم وصف کلي به صورت مطلق و سوم ذات انسان باوصف کلی بودن. بر این اساس سه حالت زیر تصوردارد: كلی طبیعی :هرگاه عقل مافقط ذات و طبیعت چیزی(مثل انسان) را، بدون وصف کلی یا جزئی بودن آن درنظر بگیرد، آن را کلی طبیعی می نامند.زیرا طبیعت و ماهیت هر شیء را با قطع نظر از هر چیز دیگر،ملاحظه می شود. مانند ماهیت انسان و یا ماهیت حیوان. دربارۀ وجه تسمیه كلی طبیعی دو علت گفتهاند: 1- چون طبیعتی از طبایع خارجی است. 2- چون در طبیعت (خارج) موجود است. در مورد جايگاه تحقق ونحوه وجود کلي طبيعي ديدگاههاي مختلفي ابراز شده است. بارزترين ديدگاهها دوتاست. يک ديدگاه براین باور است کلي طبيعي در خارج به صورت مستقل وجود دارد, ولي مشهور منطق دانان آن را صرفا در ضمن افراد موجود ميدانند و براي خود کلي طبيعي وجود مستقلي را قائل نيستند. نزاع معروفي که ميان طرفداران مثل افلاطوني و مخالفان آن وجود دارد, در مورد جايگاه تحقق کلي طبيعي و نحوة وجود آن است.فلاسفۀ اسلامی معتقدند كه كلی طبیعی در خارج موجود است. هر چیزی در خارج وجود دارد جزئی وبا ویژگی های شخصی است چنان که گفته اند: «الشیء مالم یتشخص، لم یوجد»پس امر كلی چگونه میتواند در خارج موجود باشد؟ برای پاسخ این پرسش باید به تعریف كلی طبیعی دقت کرد، كلی طبیعی،طبیعت و ماهیت شیء است به تنهائی و قید كلیت از تعریف آن خارج است. و طبیعت و ماهیت هرچیزی در خارج، در ضمنِ افرادش موجوداست. چراکلی طبیعی راکلی می نامند؟ اطلاق كلّی بر «كلی طبیعی» به این خاطرنیست كه با وصف كلیت در خارج موجود است بلكه به این جهت است كه طبیعت اگر به ذهن بیاید قابلیت صدق بر افراد زیاد را دارد. کلی منطقی: هرگاه عقل مامفهوم وصف کلی را بدون موصوف درنظر بگیرد،آن را «کلی منطقی» می نامند. لذا کلي منطقي عبارت است ،ازمفهومی که قابل صدق بر افراد متعدداست، به تنهايي و بدون ملاحظة چيزي که متصف به کليت است. جايگاه تحقق اين کلي ازدید تمام منطق دانان ذهن انسان است؛ در خارج از ذهن انسان چنين چيزي وجود ندارد. کلی عقلی: هرگاه عقل ماموصوف را باوصف کلی بودن) انسان کلی ) درنظر بگیرد،یعنی اگر انسان با قيد کليت ملاحظه شود, بدين معنا که مثلا انسان با وصف قابليت صدق بر افراد متعدد درنظرگرفته شود آن را«کلی عقلی» می نامند. جايگاه تحقق کلي عقلي نيز صرفا ذهن است و خارج از ذهن انسان چيزي با قيد کليت وجود ندارد؛ زيرا در بيرون از ذهن هرچه هست به نحو جزئي حقيقي وجود دارد و قابليت صدق بر مصاديق مختلف را ندارد. تمام اقسام کليات خمس اعم از ذاتي و عرضي قابليت اتصاف به اين اقسام را دارند. لذا ميتوان هم از نوع طبيعي, عقلي و منطقي سخن گفت و هم اين سه نوع ملاحظه را در جنس, فصل, عرضي خاص و عرضي عام تصوير کرد. نسبت دادن چیزی به چیز دیگروبیان اتحاد ویگانگی میان دو چیز است...... نام دارد. درس یازدهم تعریف انسان ذاتاً موجودى متفكّر است و در برخورد با جهان اطراف، كنجكاووپرسشگر است. علوم دررشته های مختلف دست آورد این کنجکاوی وپرسشگری است. سؤالات انسان هنگام برخورد بامفاهیم وکلمات تازه ، گوناگون است، به همين جهت کلمات سؤالی درهرزبانی،متنوع ومتعدد است .ازاین روانسان ،براي بدست آوردن شناخت لازم درباره آن مفاهیم، مراحل مختلفي راباید طي کند. 1)نخست در پي آن برميآيد که معناي آن رابداند تا معنای لفظي آن واژه روشن شود،مثلاباشنیدن کلمه«بحر» ميپرسد«بحر»يعني چه؟ درپاسخ او«بحر» را به فارسي ترجمه ميکنند، بحريعني دریا.اين کاررا تعريف لفظي مينامند، که يک لفظ با لفظ ديگر که براي شنونده شناخته شده است تعريف ميشود. 2)مرحله بعد،مرحله تعریف اسمی است یعنی از ماهيت وچیستی آن پرسش ميشود، منظور روشن شدن حقيقت شیء است ،باکلمه«ما»ی شارحه سوال ميشود:دریا چيست؟در پاسخ اين پرسش شرح و تفسیر اسم می آید، بدون اینكه وجود معرَف اثبات شده باشد؛ مانند این كه در تعریف مثلث، قبل از آنكه وجودش اثبات شده باشد، گفته می شود«مثلث شكل سه ضلعی است». ازاین رو چنین تعريفی همۀ مفاهیم موجود و معدوم را شامل میشود.این تعریف بایددربردارنده اموري باشد ،که در بحث تعریف بيان ميشود.ومتشکل از ذاتيات و عرضيات باشد، با رعايت قواعد خاص آن.منطقدانان آن را « تعريف شرح الاسمي» ناميدهاند. 3)وقتی حقيقت چيزي معلوم باشد و انسان بخواهد ازوجود آن چيز وجودآگاه شود، دراين حالت پرسشي ديگررامطرح ميکند.مثلاکسي که حقيقت روح برایش معلوم است، ولي نميداند که آيا وجود دارد يا نه؟ ميپرسد:«آیاروح موجود است؟» منطقدانان اين پرسش را«مطلب هل بسيطه»می نامند. 4)پس از آگاهی از وجود اشیاء،اگرکسی بخواهدبا حقيقت آن آشناشود باکلمه« ماي حقيقيه» سوال مي کند،وآنچه در پاسخ «ما» ی حقیقیه میآید، تعریف حقیقی است و پس از علم به وجودمعرَف است.مانندتعریف انسان به جیوان ناطق. 5)اگرانسان هم به وجودچيزی آگاهی داشته باشد و هم حقيقت آن رابداند،امابخواهد به اوصاف و حالات آگاه گردد ،در اين جانيز با«هل» سوال مي کند، که آن را«هل مرکبه» مينامند، در مقابل «هل بسيطه»که سوال از اصل وجوداست . «هل بسيطه»سوال از ثبوت شيء است، اما« هل مرکبه» از ثبوت شيء لشيء، مثلا سوال ميشود آياروح مجرداست؟ 6) مرحله ی پایانی، پرسش از علت است،این سوال با کلمه «لم »انجام می شود.دراین حالت يا پرسش از علت وجودچیزی است ،که آن را«لم ثبوتي» مينامند، مانند:«چراروح موجود است ؟».ویاپرسش ازعلت حکم وصفت شیءاست . که دراین حالت «لم اثباتي» نام دارد، مانند:«چراروح مجرداست ؟» منطق دانان پرسشهاي علمي انسان«مطالب بنيادين (اس المطالب) » سه دسته اند: «مطلب ما، مطلب هل و مطلب لم» و هر يک به دو قسم تقسيم ميشود. ماي شارحه و ماي حقيقيه، هل بسيطه و هل مرکبه، لم ثبوتي و لم اثباتي. حاجى سبزوارى در منظومه منطق مىگويد: اس المطالب ثلاثة علم مطلب «ما» مطلب «هل» مطلب «لم» فروع مطالب مطالب ديگرمانندپرسش با کيف(چگونه)، کم(چه مقدار)، متي(کي)،اين (کجا)، من(چه کسي) و...،چون در موارد خاصي به کارمی روند، اهميت چنداني ندارند، و با«هل مرکبه» ميتوان ازآنها بينياز شدازاین روآن ها فروع مطالب نامیده اند. منطق پاسخگوی هيچ يك ازسوالات يادشده نيست، فلسفه و علوم پاسخگوی اين سئوالات اند، اما منطق با چگونگی پاسخ دادن آنها سر و كار دارد. و آن چگونگى تفكر صحيح است. پس تعريف كردن يك شىء بر عهده منطق نيست، اما منطق راه درست تعريف كردن را می آموزد. تعريف تعریف در لغت به معنای شناساندن و حقيقت امری را بيان کردن است ودر اصطلاح به معنای ترکیب نمودن و مرتب کردن تصورات معلوم برای کشف تصورمجهول است . گفته شد علم حصولی شامل تصور و تصدیق است.وراه معلوم شدن تصور، معرّف وراه معلوم شدن تصدیق، حجت است. وازاین رو مباحث اصلی منطق را به دو بخش معّرف و حجت تقسیم كردهاند. تعريف برای معلوم ساختن تصورات مجهول است، و حجت برای معلوم ساختن تصديقهای مجهول. هدف تعریف هدف از تعریف دوچیز است اول بدست آوردن صورت عقلی معرّف است به گونهای كه با حقیقت خارجی مطابق باشد و دوم ، جداساختن معرّف از غیر می باشد. براي رسیدن به اين دو هدف به و يژه هدف دوم ،منطق ضوابط و قواعدراارائه می کندکه بيانگر شيوه درست تعريف است ،وازاین رورعايت آنهاضرورى است. ازنظرمنطقی معّرف بر حجت تقدم دارد، زیرا تصدیق از تصورات ساخته می شودو وابسته به آن است.به این ترتیب، اهمیت تعریف روشن میشود. تعريف بيانگر ماهيت شیء است.،زیرادر پاسخ سؤال«ماهو »که از حقيقت و ماهيت شیء سؤال میکند،می آید. مانند «انسان چيست؟» میگوييم «حيوان ناطق است» يا «حيوان ضاحک است». نیاز به تعریف فلسفه وعلوم پیش ازهرچيزى نيازمندتعريف موضوعات خودمی باشند، تابتوانند چيستى وحقیقت آنها را آشکار سازند، تعریفی جامع و مانع ،که معلوم کندچه افرادي رادربرمی گیردوچه افرادي رادربرنمی گیرد. زیرا تصورات به دو قسم ،تصورات بديهی و تصورات غير بديهی ، تقسیم می شوند. تصورات بديهی ، خود به خود معلوم و روشن اند، و بینياز از تعريف ویا غير قابل تعريف اند، مانند تصور وجود، وحدت، گرمی و سردی، ... . تصورات غير بديهی ، نيازمند به تعریف اند، وشناخت آنها وابسته به تصورات ديگر است. مانند تصور مثلث که مرکب از چند تصور ديگر مانند «کمیت»، «کمیت پیوسته»، «شکل »، «سه ضلعی»است. تصورات غيربديهی درعلو م بیشمارند و همگی نيازمند تعريف دقيق هستند. به همين جهت بحث تعريف،در منطق درای اهمیت زیادی است ویکی از دوموضوع این دانش به شمار میآيد. اقسام تعريف: يك حقيقت را مى توان به صورت هاى گوناگون تعريف كرد،زیرا گاهى غرض از تعريف بيان ذاتيات شى ء است و گاهى هدف از آن تنها جدا كردن چیزی ازچيزهای دیگراست . وازسویی تعریف درست باید جامع و مانع باشد، ازاین رو همواره در تعريف، فصل يا خاصّه باید به كار رود .تعریف براساس اینکه ازچه اموری تشکیل می شود، به حد و رسم تقسیم می شود.اگرتعریف متشکل از ذاتیات و مقّومات شیء(جنس وفصل)باشد، به آن«حدّ» می گویند.واگرازذاتیات و عرضیات ویا ازعرضیات تشکیل شود،آن را« رسم» گویند.و«حدّ و رسم» باتوجّه به نحوه شناختى كه در ذهن ايجاد مى كندبه «تامّ» و«ناقص» تقسیم می شوند.پس اقسام تعریف عبارتند از :حدّتام وحدّناقص رسم تامّ و رسم ناقص. اساسى ترين نوع تعريف «حدّ» است که برای بيان حقيقت شى ء است . وتعريف به رسم، تنهابرای جداکردن شى ء از ساير اشيابه کارمی رود. 1)حدّ تام تعریفی است که تمام ذاتیات شیء درآن آمده باشد،یعنی تعريف با« جنس قريب و فصل قريب»است،زیراجنس قريب دربردارنده تمام اجناس بعيد، و فصل قريب دربردارنده تمام فصول بعيد است، وازاين رو مارا از بيان اجناس و فصول بعيد در حدّ تام بینياز می سازد. مثلاً در تعريف انسان ميگوييم «حيوان ناطق»، که «حيوان» جنس قريب است ودرآن مفاهیم «جوهروجسم و جسم نامی» نهفته است و «ناطق» فصل قريب آن است که درآن مفاهیم« سه بعدی، نامی، حساس، متحرک بالإرادة» نهفته است. پس درمنطق ، حدّ تام را به دو شیوه مى توان آورد: الف) جنس قريب و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به حيوان ناطق ؛ ب) مجموعه سلسله اجناس حدّ تام جنس قريب و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به جسم نامى حساس متحرّك بالاراده ناطق .این شیوه وبيان تفصيلى حدّ تام در جايى مطلوب است كه بدان نيازى باشد . ویژگی های حدّتام 1)حدّ تام بايد مشتمل بر فصل قريب باشد،درترکیب حدّ تام بايد ابتدا جزء اعم « جنس قريب» بیان شود و جزء اخص « فصل قريب» پس از آن ذکر شود، يعنی: «جنس قريب + فصل قريب» 2)حدّ تام کاملترين و بهترين نوع تعريف است، و بنابراين گاهی به آن «حدّ» نيز میگويند. 3)دلالت حدّ تام برمعرَف به نحو دلالت مطابقت است و صورتی کاملاً مطابق با واقع از شیء در ذهن ما ايجاد میکند. 4) حدّ تام در مقايسه با محدود (معرَّف) به لحاظ مصداق مساوى اند . 5) حدّ تام به لحاظ مفهومى ، مساوى با محدود است . برای هر ماهيت تنها يک حدّ تام وجود دارد. بنابراين «حيوان ناطق» تنها حدّ تام ماهيت انسان است. 2) حدّ ناقص:تعریفی است که دربردارنده تمام ذاتيات معرّف نيست. این تعريف ازترکیب جنس بعيد و فصل قريب تشکیل می شود. حدّ ناقص را به دو شیوه بیان می کنند: الف) فصل قريب ، مانند تعريف انسان به ناطق ؛ ب) جنس بعيد و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به جسم ناطق ،یا«جنس نامی ناطق». ویژگی های حدناقص 1)حدّ ناقص نيزمانند حدّ تام، مشتمل بر فصل قريب می باشد،ازاین رودرتالیف آن بايد ابتدا جنس بعيد که جزء اعمّ است آورده شود و سپس فصل قريب که جزء اخصّ است، يعنی: «جنس بعيد + فصل قريب». 2)دلالت حد ناقص برمعرَفش دلالت التزامی است. زيرا حد ناقص اگر چه شیء را از تمام اشياء متمايز میکند، و جامع و مانع نيز هست، شامل تمام ذاتيات نيست. 3)حدّ ناقص در مقايسه با محدود (معرَّف) به لحاظ مصداق مساوى اند . 5)حدّ ناقص تساوى مفهومى با محدود ندارد . 6)حد ناقص برای هر چيزی متعدد است. اطلاق لفظ «حد» بر حدناقص به نحو تشکيک است یعنی هرچه تعریف شامل ذاتيات بيشتری باشد، برای ناميده شدن به «حد» اولیاست. 3) رسم تام:تعريفی است که دربردارنده ذاتيات و عرضيات است ، و به آن «رسم مرکب» نيز میگويندیعنی تركیبی از «جنس قریب + عرض خاص». مانند تعریف انسان به حیوان ضاحك. دررسم تام بايدابتداجنس قریب که جزءاعم است،بیاید وسپس عرض خاص که جزء اخص است. 4)رسم ناقص: تعريفی است که مرکب ازذاتیات وعرضیات است ویا تنها واجد عرضيات است، و به آن رسم «مفرد» نيز میگويند. رسم ناقص با رعايت ترکیب مفاهیم ازاعم به اخص به يکی از چند صورت زير می آید: 1-جنس بعید +عرض خاص مانند انسان جسم شاعر است 2_عرض خاص(بدون جنس بعيد): مانند «ضاحک» يا «جسم نامی ضاحک» در تعريف انسان. 3- «عرض عام + عرض خاص»: مانند «راهروندهی ضاحک» در تعريف انسان. ویژگی های رسم 1)تعريف رسمى ، چه تام باشد و چه ناقص ، موجب تمايز عرضى شى ء از غير آن مى شود . 2) رسم ، چه تام و چه ناقص ، اگرچه با معرَّف خود تساوى مفهومى ندارد ؛ ولى از جهت مصداق با محدود نسبتِ تساوى دارد گونه های رسم ناقص 1)تعريف به مثال: نوعی از رسم ناقص تعريفی است که در آن از امثال استفاده می شود. گاهى تعريف برای ارائه تصورى از شى ء است ،واز جهت آموزش براى نزدیک کردن مطلب به ذهن فراگیردارای اهميت است ؛ چون ذهن انسان مى تواند به آ سانی باذكر مثال به شى ء مورد نظر منتقل شودو گاهى در اين نوع تعريف با ذكر افراد ، ذهن متوجّه معرَّف مى شود ؛ مانند اين كه درتعریف جنس بگوییم مثل حيوان و نوع مثل انسان یادرتعريف حيوان بگوییم مثل انسان ، اسب ، شتر و ... . 2) تعريف به تشبیه كه در آن از طريق تشابه ، ذهن از شبيه به شبيه منتقل مى شود ؛ مانند : علم مثل نور و جهل مانند ظلمت است از آن جا كه در تعريف به مثال و اشباه، مصداق ها و وجوه تشابه ، در نسبت با معرَّف امورى عرضى اند به منزله خاصّه آن خواهند بود. از همين رو گونه اى از رسم ناقص به شمار مى آيند . بهترين تعريف تشبیهی آن است که هم «وجه تشابه»بین مشبه ومشبه به رادربرداشته باشد، و هم «وجه تقابل» آنها را. مانند «وجود شبيه نور است ازاين نظرکه امری مشکک است، و مخالف باآن است ازاين نظرکه غير قابل ادراک حسی است.» 3) تعريف به متقابل: دراین گونه تعریف ذهن انسان از امر مغاير به معرَف منتقل مى شود، مثلادر تعریف : موجود مجرّد، گفته می شود «مخالف و متفاوت با موجود مادّى است» 4) تعريف به خاصّه مركّبه: دراین گونه تعريف چند كلّى عرضى كه مجموع آنها اختصاص به معرَف دارد به كارمی رود . بنابراين ، خاصّه مركبه آن است كه به وسيله تركيب ، خاصّه ، محقق مى شود .اين تعريف مى تواند از تركيب عرضى عام و عرضى خاص شى ء تشكيل شود ؛ مانند تعريف انسان به راست قامت ضاحك . و يا از تركيب چند عرضى عام شى ء فراهم شود ، مشروط بر آن كه مفهومى كه از تركيب مفاهيم اين اعراض به وجود مى آيد به لحاظ مصداق با معرَّف مساوى باشد ؛ مانند تعريف خفاش به پرنده زاينده ؛ كه هر يك از دو مفهوم پرنده و زاينده به تنهايى اختصاصى به خفاش ندارد . امّا پرنده زاينده تنها به خفاش اختصاص دارد . فايده اين تعريف مانند تعريف به رسم ، تمايز شى ء از ساير اشياست و در علوم تجربى كاربرد بسيار دارد . 5) تعريف به تقسيم. دراین تعريف به جاى استفاده از جنس و فصل و ... با تقسيم و تحليل يك تصوّر مجهول به چند تصوّر معلوم و ذكر تمام يا برخى از اقسام و اجزاى معرَّف ، می توان به تمايزیک شى ء از ساير اشياءدست یافت ، به شرط اين كه شرايط و قواعد منطقى تقسيم در آن رعايت شده باشد . مانند تعريف آب به : مادّه اى كه از يك اتم اكسيژن و دو اتم هيدروژن تركيب يافته است . به چنين تعريفى اصطلاحاً تعريف به تقسيم مى گويند. تعريف به تقسيم گونه اى از رسم ناقص است ، زیراذكر تمامی اقسام یک چیز ، عرضی معرَّف است، و به آن اختصاص دارد ، نسبت به معرَف خاصّه است وتعریف به عرض خاص رسم ناقص است . تعريف کليات به جزئيات و تعريف امور معقول به محسوسات. نمونههايي از تعريف به رسم ناقص می باشد. شرایط تعریف: هدف اصلي تعريف تمايزافراد معرَف از ساير اشيا می باشد. منطق دانان براي رسيدن به این هدف شرايطى را بیان كرده اند که مراعات آنها براى دست یابی به تعريف مفیدلازم است. 1)تعريف بايد جامع افراد و مانع اغيار باشد؛ تعريف باید دربرگیرنده تمامی افراد معرَف باشد،و افرادغیر معرَف را شامل نشود. باتوجه به اين شرط: تعریف نباید اعم ازمعرَف باشد،زيرا تعريف به اعم نه مانع اغياراست ونه مفيد شناسايي ذات معرَف ، چنین تعریفی هم شامل افرادمعرَف ميشود و هم چيزهاي ديگر؛ مانند تعريف انسان به جاندار راهرونده،که شامل غير انسان نيز ميشود. تعريف نبایداخص ازمعرَف باشد، زيرا اينگونه تعريف جامع افراد نيست، مانندتعریف انسان به جاندار شاعر، که اين تعريف تمام انسان را شامل نميشود. تعريف نباید اعم و اخص من وجه ازمعرَف باشد، اگر نسبت معرِّف و معرَّف عموم وخصوص من وجه باشد، در اين صورت تعريف نه جامع است و نه مانع ؛ مثل تعريف انسان به :حیوان سياه پوست. تعريف نباید مباين با معرَف باشدزیرادراین صورت، هيچ يک از افراد معرف را شامل نميشود. وامور مبائن قابل حمل بر يکديگر نيستند، و همچنين در صدق با هم اتحاد ندارند. درنتیجه نسبت ميان معرِّف و معرَّف از ميان نسب اربع، نسبت «تساوی» باشد. 2) معرِِف بايداجلی ازمعرَف باشد:یعنی تعریف نزد شنونده روشنترو آشکارتر و شناختهشدهتر از معرَف باشد.ومفاهيم به کاررفته درتعريف از نظرمعنا ابهام نداشته باشد. برخى عوامل ابهام در تعريف عبارتند از: الف) تعريف به مفهومی كه از نظر وضوح و روشنى مساوى معرَّف است؛ مانندتعريف فرزند به: آن كه از مادر متولّد مى شود،درست نیست زیرا مفهوم مادر براى كسى كه معنى فرزندرا نمى داند، همان قدر گنگ است،كه مفهوم فرزند مبهم است و يا اگر شخص معناى مادر را مى داند حتماً مفهوم فرزند را نيز مى داند و اساساً محتاج تعريف نيست. ب) تعريف با مفهومى مبهم تر از معرَّف؛ مثل اين كه در تعريف آتش بگوييم: جوهرى است شبيه به نفس. ،مانند: تعريف نور به چيزي که شبيه وجود، اين تعريف درست نیست. زيرا وجود براي مخاطب مبهم تر از نور است ج) به كار بردن مفاهيم غير دقيق كه قابليت تفسيرهاى متعدد دارد؛ مانند تعريف غزل به شعرى كوتاه؛ چرا كه كوتاه امرى نسبى است و منطقاً نمى تواند در تعريف يك امر غير نسبى ذكر شود. د) به كار بردن الفاظ مهمل كه معناى محصّلى ندارد. ه ) استفاده از الفاظ مشترك (مشترك لفظى ، استعاره، مجاز، كنايه) بدون قرينه در مورد معناى مورد نظر. و) به كارگيرى الفاظ پيچيده و مهجور، مانند تعريف جسم به اُسطُقسّى داراى ابعادِ سه گانه. 3)معرِف نبايد عين معرف باشد :تعریف ازنظرشناخت وفهم مقدم ازمعرَّف می باشد. براین اساس بین معرِّف و معرَّف باید تغاير مفهومی باشد، زيرا در اين صورت تقدّم معلوم بودن معرَّف بر معرِّف لازم میآيد، و اين توقف شیء بر خودش است که محال است. پس تعريف حرکت به «انتقال»، يا تعريف انسان به «بشر»، از نظر منطق دانان نادرست است، زیراچنین تعريفی، همان معرَف است بدون هيچ گونه تفصيلی . البته اگر به صورت اجمال و تفصيل باشد اشکالي ندارد 4) تعريف دوري نباشد: تعريف دوري به معنی تعريفى است كه در آن اولاً معرِّف خود، احتياج به تعريف دارد و ثانياً در تعريف معرِّف ازمعرَّف استفاده مى شودیعنی استفاده از مفاهیمي که شناخت آن ها جز با شناختن معرَف ممکن نيست. چنین تعریفی نادرست است، زيرا در اين صورت شیء مقدّم بر خود میشود. دور دو قسم است، دور روشن یامصرح آن است که شناخت معرِف بی واسطه بر معرَف وابسته است . مانند تعريف خورشيدبه ستارهاي که در روز طلوع ميکند، وتعریف «روز» به هنگامی که خورشيدطالع است. دور پنهان یامضمرآن است که در آن شیء با يک يا چند واسطه بر خود مقدّم شودیعنی شناخت معرِف وابسته به چيزي است،و شناخت آن چيز برشناخت معرَف وابسته است . مانند مانند تعريف روز به «نبودِ شب» و تعريف شب به «نبود خورشيد»وتعريف خورشيدبه«ستاره روز»دراین تعريف مفهوم«روز»وابسته«شب»وآن وابسته به مفهوم«خورشید » وسرانجام به مفهوم «روز»وابسته است و چنين تعريفي باطل است.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:58  توسط سیدمحمدموسوی
|
|